|
قوم خاموش از اين قــوم خاموش كـه خونســردند بيــزارم در اين بيـــداد آتشــخيـز بي درد نـد بيـــزارم از آنــــان كــه لاف از مـــــــردي زننـــد ولي صــد بار ثابت كـــرده اند نامـــردند بيـــزارم از آنـــان كـــه خـــون مــــــــــــــردم دنيـــــــا بنــام آخــــرت در شيــشه كـرده اند بيــزارم از آن دريـوزه مـرداني كه با كشكول دين دائم ميان كــوچـه هـاي شهر ميگرد ند بيــــــزارم از آن بي چشم روياني كه بـيزارند از خورشـيد نظـر تنـگند چـون خفـاش شبگرد ند بيـزارم خلاصه از خودم از زنـد گي ازعشق و از فرياد از اين قـوم خـامـوش كه خونسـرد ند بيـزارم |
|
از عشق چيزی بگوی از آن لحظه كه چيزی آمد پديد . |





هرجا سخن از جلوه ی آن ماه پری بود
کار من سودا زده دیوانه گری بود
پرواز به مرغان چمن خوش، که در این دام
فریاد من از حسرت بی بال و پری بود
گر این همه وارسته و آزاد نبودم
جون سرو، چرا بهره ی من بی ثمری بود
روزی که ز عشق تو شدم بی خبر از خویش
دیدم که خبر ها همه از بی خبری بود
بی تابش مهر رخت ای ماه دل افروز
یاقوت صفت قسمت ما خون جگری بود
دردا که پرستاری بیمار غم عشق
شب ها، همه بر عهده ی آه سحری بود

|
بروی ماهت ای ماه ده و چار
|
به سرو قدت ای زیبنده رخسار | |
|
که جز عشقت خیالی در دلم نی
|
|
بدیاری ندارم مو سر و کار |
|
شوان استارگان یکیک شمارم
|
براهت تا سحر در انتظارم | |
|
پس از نیمه شوان که ته نیایی
|
زدیده اشک چون باران ببارم |
|
خوشا آنانکه هر از بر ندانند
|
نه حرفی وانویسند و نه خوانند | |
|
چو مجنون سر نهند اندر بیابان
|
ازین گو گل روند آهو چرانند |