تبليغاتX
از عشق تا نفرت
 

                          قوم خاموش

از اين قــوم خاموش كـه خونســردند بيــزارم     در اين بيـــداد آتشــخيـز بي درد نـد بيـــزارم

 

 

از آنــــان كــه لاف از مـــــــردي زننـــد ولي       صــد بار ثابت كـــرده اند نامـــردند بيـــزارم

 

 

از آنـــان كـــه خـــون مــــــــــــــردم دنيـــــــا      بنــام آخــــرت در شيــشه كـرده اند بيــزارم

 

 

از آن دريـوزه مـرداني كه با كشكول دين دائم    ميان كــوچـه هـاي شهر ميگرد ند بيــــــزارم

 

 

از آن بي چشم روياني كه بـيزارند از خورشـيد    نظـر تنـگند چـون خفـاش شبگرد ند بيـزارم

 

 

خلاصه از خودم  از زنـد گي ازعشق و از فرياد    از اين قـوم خـامـوش كه خونسـرد ند بيـزارم

+ نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 0:45 توسط سهیل |

از عشق چيزی بگوی

از آن لحظه كه چيزی آمد پديد .
از آن لحظه كه در قلبت چيزی روييد .

از شوق چيزی بگو
از آن لحظه كه پلكهايت را بسته نمی ديد .
از آن لحظه كه نگاهت چيزی می جوييد .
از مهر چيزی بگو
از آن لحظه كه لبخندی به لبهايت آمد پديد .
از آن لحظه كه برقی ميان چشم هايت می شد ديد .

از عشق چیزی بگوی
از آن لحظه كه ازدهام افكارت تو را در هم پيچيد .
از آن لحظه كه دلت تنها برای يك چيز می تپيد .

از ناگفته هایت چيزی بگو
از آن لحظه كه كلام از فرط شوق ميان لبانت گم گرديد .
از آن لحظه كه از چشمهايت ، گفته هايت را تراويد .
از عشق چیزی بگوی
از آن لحظه كه جنبش نبضت ميان تنهایی و ياد آمد پديد .
از آن لحظه كه اشك بر گونه هايت سريد

+ نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 0:3 توسط سهیل |

123
+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 23:58 توسط سهیل |


ادم ها در دو حالت همديگر را ترك مي كنند اول اينكه احساس كنند كسي

دوستشون نداره و دوم اينكه احساس كنند يكي خيلي دوستشون داره

+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 23:56 توسط سهیل |

+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 23:52 توسط سهیل |

+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 23:50 توسط سهیل |

+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 23:49 توسط سهیل |

+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 23:48 توسط سهیل |

 

هرجا سخن از جلوه ی آن ماه پری بود

کار من سودا زده دیوانه گری بود

پرواز به مرغان چمن خوش، که در این دام

فریاد من از حسرت بی بال و پری بود

گر این همه وارسته و آزاد نبودم

جون سرو، چرا بهره ی من بی ثمری بود

روزی که ز عشق تو شدم بی خبر از خویش

دیدم که خبر ها همه از بی خبری بود

بی تابش مهر رخت ای ماه دل افروز

یاقوت صفت قسمت ما خون جگری بود

دردا که پرستاری بیمار غم عشق

شب ها، همه بر عهده ی آه سحری بود  

+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 23:46 توسط سهیل |

+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 23:45 توسط سهیل |

 

بروی ماهت ای ماه ده و چار

 

به سرو قدت ای زیبنده رخسار

که جز عشقت خیالی در دلم نی

 

 

 

بدیاری ندارم مو سر و کار

شوان استارگان یک‌یک شمارم

 

براهت تا سحر در انتظارم

پس از نیمه شوان که ته نیایی

 

زدیده اشک چون باران ببارم

خوشا آنانکه هر از بر ندانند

 

نه حرفی وانویسند و نه خوانند

چو مجنون سر نهند اندر بیابان

 

ازین گو گل روند آهو چرانند
+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 23:40 توسط سهیل |