.
.
.
سفر ایستگاه
قطار میرود
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
ومن چقدر ساده ام
که سالهای سال
درانتظارتو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و هم چنان به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام
زنده یاد قیصر امین پور
یه روزی
یه جایی
یه جوری
یه کسی
یه چیزی
می خواد بهت بگه بهش فرصت بده بهش فرصت بده
نافذت خود را به صخره های دریای دیدگانت می کوبم وگریه سر می دهم با چشمان بی صدا واشکهای ناپیدا
دوست دارم غریقی باشم بی نجات آن گاه که دریای من دریای دیدگان توست تو ای راز زیبا
واشک موهبتی است الهی تا آتش درونت را فرو نشاند
ونوازش های مهربانانه ی پروردگار را بر بستر وجود خویش دریابی
آن گاه پاسخ لبخندهای خدا را می دهی و می گویی آسوده وسبکبال
خدایا!ترا سپاس برای تمام آنچه ارزانی ام کرده ای.