خـــدا : میرسند
اگه یک گودال آب گل آلود باشه که هیچ راهی واسه رسیدن به دریا نداشته باشه چی ؟؟
خــــدا : اون قدربهش اشک میدم تا گودالش پر و زلال بشه اون وقت میتونه به دریا برسه
.....همه اشک ها راهی برای رسیدنه
داستان ردپای کوچکُ مهربان دخترک قلعه های شنی
قلعه های شنی و گوش ماهی ها.
دریا آن دخترک را خوب یادش هست
و آن روزی را که بر ساحل شنی در شبی نمناکُ گرم
نقش قلبی را کشیدُ رفت
داستان ردپای پیر پیر مردی که از مرگ میگریخت
و نمیدانست از کِی ؟
و نمیدانست چرا ؟
دریا آن پیر مرد را هم خوب یادش هست .
داستان ردپای چاقی که از زور پر خوری خوابش نبرده بود
وهن هن نفس هایش .
داستان ردپای نحیف پیر زنی که به دریا دشنام میداد
و شوهرش را از او میخواست
و دریا نوازش میکرد پاهای نحیفُ لاغرش را و اشک میریخت
....
و داستان دلتنگی دریا را
آخر میدانی ، دریا سالهاست که دلش گرفته ....... باور نمی کنی ؟
اما من میدانم که دلش گرفته
دریا دلتنگ مسافر است
کسی نمیداند که کِی آمد ؟
کسی نمیداند که کِی رفت ؟
کسی نمیداند که به دریا چه گفت ؟
اما همه میدانند وقتی رفت دریا دلش گرفت
آن شب هم مثل امشب هوا نمناکُ گرم بود
مثل آن شبی که من برای اولین بار داستان دریا را برای تو گفتم
و تو کنار من نشسته بودی و به دریا نگاه میکردی
و من با انگشتانم نام تو را بر ساحل نوشتم
.....
شاید شبی دریا باز داستانش را برای کسی زمزمه کند
و شاید این باردریا ما را نیز حکایت کند
داستان ردپای زرد و سرگشته ای که داستان دریا را برای او که نامش را بر ساحل نوشته تعریف میکرد
در شبهای گرمُ نمناک انتظار