تبليغاتX
از عشق تا نفرت
سرد است

آری نشانه مرگ است

زندگیم سرد است

این نیز رفتن توست

من اینجا برای بدرقه تو هستم

رفتنت مرگ من است

مهربان بی مهرم

رفتنت مبارک...


+ نوشته شده در چهارشنبه 27 دی1385ساعت 14:12 توسط سهیل |

آموخته ام که : هميشه کسي هست که به ما احتياج دارد.
 
آموخته ام که : هيچ وقت هيچ وقت قضاوت نکنم.
 
آموخته ام که : انسان هاي بزرگ هم اشتباه مي کنند.
 
آموخته ام که : هميشه هميشه بخندم.

آموخته ام که : هرگز نگذارم کسي عصبانيتم را ببيند.
 
آموخته ام که : به انسان ها مانند سکوي پرتاب نگاه نکنم.
 
آموخته ام که : هرگاه که ترسيده ام ، شکست خورده ام.
 
آموخته ام که : غرور انسان ها را هرگز نشکنم.
 
آموخته ام که : هرگز وابسته کسي نباشم.
 
آموخته ام که : زمان زيادي نياز است تا من به آن شخصي تبديل شوم که آرزويش را دارم .

آموخته ام که :  يا تو رفتارت را کنترل مي کني يا رفتار تو را کنترل مي کنند .

آموخته ام که :  گاهي اوقات از کساني که انتظار دارم در هنگام شکست مرا ياري کنند ، سخت ترين ضربه را خواهم خورد.

آموخته ام که :  گاهي اوقات حق دارم عصباني شوم اما اين حق را ندارم که ظالم و ستم کار باشم .
 
آموخته ام که :  زندگي را از طبيعت بياموزم ،
چون بيد متواضع باشم ،
 چون سرو ، راست قامت،
مثل صنوبر ، صبور ،
مثل بلوط مقاوم ،
مثل رود ، روان ،
مثل خورشيد با سخاوت و
مثل ابر با كرامت باشم .
 
آموخته ام كه :  اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم
 

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 دی1385ساعت 14:11 توسط سهیل |


 

بيا كه بر سر آنم كه پيش پاي تو ميرم
 ازين چه خوش ترم اي جان كه من براي تو ميرم
ز دست هجر تو جان مي برم به حسرت روزي
كه تو ز راه بيايي و من به پاي تو ميرم
 بسوخت مردم بيگانه را به حالت من دل
 چنين كه پيش دل دير آشناي تو ميرم
ز پا فتادم و در سر هواي روي تو دارم
 مرا بكشتي و من دست بر دعاي تو ميرم
 يكي هر آنچه تواني جفا به سايه ي بي دل
 مرا ز عشق تو اين بس كه در وفاي تو ميرم


+ نوشته شده در چهارشنبه 27 دی1385ساعت 14:10 توسط سهیل |

 

به روي شط وحشت برگي لرزانم،
ريشه ات را بياويز.
من از صداها گذشتم.
روشني را رها كردم.
روياي كليد از دستم افتاد.
كنار راه زمان دراز كشيدم.

ستاره ها در سردي رگ هايم لرزيدند.

خاك تپيد.
هوا موجي زد.
علف ها ريزش رويا را در چشمانم شنيدند:
ميان دو دست تمنايم روييدي،
در من تراويدي.
آهنگ تاريك اندامت را شنيدم:
"نه صدايم
و نه روشني.
طنين تنهايي تو هستم،
طنين تاريكي تو."
سكوتم را شنيدي:
" بسان نسيمي از روي خودم برخواهم خاست،
درها را خواهم گشود،
در شب جاويدان خواهم وزيد."

چشمانت را گشودي :
شب در من فرود آمد.

                             (سهراب رفیق قدیمی) 


+ نوشته شده در چهارشنبه 27 دی1385ساعت 14:8 توسط سهیل |