تبليغاتX
از عشق تا نفرت
من نمی تونم زیاد بنویسم اومدم کلاس
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت 16:23 توسط سهیل |

شـنـیـدم می خـوای بـری بـاز منـو تـنها بذار

   هرچی یاد و خاطره است پشت دلت جا بذاری

شـنـیـدم گفـتـی نگاهـش واسـه چشمام عادیه

هـر چــیـزی حـدی داره محــبـتـاش زیــادیــه

شنیــدم می خوای یه قدی ازمون دوری کنی

ایـنه رسمش که با من دیوونه اینجوری کنی

شنــیــدم گفــتــی بــایــد بــرم ســراغ زندگیم

حرف تــــو یعــنــی بــسـوزم تـا غـم آوارگیم

شــایـــد تـمـوم ایــن شنــیده هـا شایعه است

از تو اما نمی پـرسم گفته باشی فاجعه است

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 3:6 توسط سهیل |

 

آنگاه كه تو در كنارم نيستي ...

شب يا روز

كدام يك بهتر است؟

چه بگويم

اما ميدانم كه :

هر دو بي ارزشند

آنگاه كه تو در كنارم نيستي .

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 2:19 توسط سهیل |

 

زندگي تلخ ترين واژه اي كه تا كنون شنيده ام .

 

زندگي كلمه اي هيچگاه از آن فرار نكردم ولي هميشه او با من نامهربان بود .

 

زندگي يك واژه بي معني براي عاشقان .

 

زندگي تنها راه براي مردن .

 

زندگي مرگ بيصدا براي من .

 

زندگي ، زندگي كلمه اي كه اي كاش هيچگاه نمي شنيدم و با آن آشنا نمي شدم .

 

+ نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 11:45 توسط سهیل |

 

چشم هايم را به جاده دوخته ام كه باز آئي  ولي فهميدي و نيامدي ،

 

 

نيامدي و فكر كردي اگر دير بيائي من خواهم خوابيد ، افسوس نفهميدي كه چشمانم تو را نبينند

 

 

خواب ندارند .

 

 

زندگيم در اين انتظار تلخ يا شيرين طي شد و سر انجام روز مرگم فرا رسيد روزي كه سالها

 

 

انتظارش را میکشیدم .

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 11:44 توسط سهیل |

 

زندگي ام را به تو مي بخشم تا توئي كه تمام زندگيت شادي بوده كمي از عمر غمگين مرا در

 

شادي سپري كني ،

 

عمري كه هيچوقت شادي نديد،  مرا آن راهي برد كه خود مي خواست  .

 

راه او راه بيراهه بود راهي كه مرا به پوچي رسانيد ، يك پوچي بي پايان .

+ نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 11:42 توسط سهیل |

در سرد ترين روز از روزهاي زندگيم او رفت .

 

رفت و مرا تنها با غمهايم گذاشت ، گذاشت و گفت : بمان تا بپوسي .

 

من مردم و پوسيدم اما در ميان استخوانهاي پوسيده ام هنوز يك چيز زنده بود !؟

 

قلبم كه فقط به خاطر او مي تپيد هنوز مي تپد .

+ نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 11:41 توسط سهیل |

 

اي كاش كمي با هم مهربان تر بوديم .

 

اي كاش آرزوهايمان ، روئياهايمان به واقعييت تبديل ميشد .

 

اي كاش ميشد هركس به آنچه و آنكه ميخواست ميرسيد .

 

اي كاش ترسي نبود ، ترس از گفتن حرفهائي كه از ترس ساليان سال آنها را در دلهايمان پنهان ميكنيم و وقتي

 

كه ميخواهيم بگوئيم ديگر دير شده .

 

اي كاش كه اين اي كاش ها نبود .

+ نوشته شده در شنبه 12 فروردین1385ساعت 21:3 توسط سهیل |

بيكس ترين آدمها ، اوني كه مردن براش آسونه

 

اوني كه همه كسش ، همه اميدش رو تو اون ميبينه ،

 

اوني كه وجود نداره

 

تا ، كسي باشه براي بيكسي هاش .

 

ديدي ، اون بود كه ميگفت تا آخر دنيا باهات ميمونه ، اين بود تموم دنياش ؟

 

اي كاش دنيا بزرگتر بود تا بيشتر با اون ميموندش .

 

اما نيست !!

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 12 فروردین1385ساعت 21:1 توسط سهیل |

 

آدم خيلي از وقتا بدون اينكه دلش بخواد يا بدونه چرا گرفته ميشه و

 

اين همون وقته كه من دچارشم . خيلي خوب ميشد كه مردها هم

 

ميتونستند گريه كنند يا اينكه روشون ميشد گريه كنند . مگه يك مرد

 

چقدر ميتونه مقاومت كنه ؟

 

من ديگه نميتونم .

 

تموم شدم . خسته شدم از اين دنيا !! اي كاش خودكشي گناه نبود !! اگر نبود به خدا همين

 

حالا خودمو ميكشتم ، ميكشتم تا از اين دنيا با تموم غصه هاش راحت ميشدم . اي كاش ...

 

آدم چقدر ميتونه سرد باشه ؟ من اون نهايت رو نميدونم  ونمي خوام كه بدونم ، فقط

 

ميدونم هنوز بايد در اين دنيا رنج بكشم و  عاقبتم چه خواهد شد نمي دانم ، عاقبت كجا بر

 

زمين خواهم افتاد كه بعد از آن بشنوم مردم ميگن بيچاره مرد !!!!

 

اونا دلشون ميسوزه ولي نميدونند كه تازه به آزادي ميرسم .

 

جائي ميرم كه ديگه هيچ تفاوتي نباشه ، آدم به فكر تضاد طبقاتي نباشه .

 

آدم مجبور نباشه عاشقه اوني بشه كه براش تعين ميشه ،

 

آدم بتونه عاشق هركسي كه خواست بشه بدون غصه ،

 

شايد اون روز برسه كه ديگه نتونم اينرو هم تحمل كنم ، و بعد از چند وقت يكي بياد و

 

بزرگ بنويسه كه : صاحب وبلاگ خود كشي كرد ، كسي كه با اين آي دي چت ميكرد

 

خودشو كشت !!؟

 

همه ميگن خودكشي كرده ولي هيچكس نمي پرسه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

اون كه همه كسش ، تموم آرزوهاش ، همه غصه هاش تو اين دنيا بود ، جرا خودكشي

 

كرد .

 

شايد هم خيلي ها خوشحال ميشن ولي از همه خوشحال تر منم ...

 

هيچكس نميگه اون ديگه چرا ؟؟ اوني كه همه آرزوهاش اينجا بود چطور تونست ، يعني

 

اونو درك نميكونه كه بعد از اون چي ميكشه ، نميدونه اون شايد خودشو بكشه .؟

+ نوشته شده در شنبه 12 فروردین1385ساعت 20:58 توسط سهیل |

در مرام دلبازان آبرو به رسوائیست                       

خوار بشمرند آنجا هر دلی که رسوا نیست  .

+ نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین1385ساعت 3:55 توسط سهیل |

 

بيا با ما مورز اين كينه داري

كه حق صحبت ديرينه داري

نصيحت گوش كن، كين دُر بسي به

از آن گوهر كه در گنجينه داري

وليكن كي نمائي رخ به رندان

تو كز خورشيد و مه آيينه داري

بد رندان مگو اي شيخ و هشدار!

كه با حكم خدائي كينه داري

نمي ترسي ز آه آتشينم!

تو داني خرقه اي پشمينه داري

به فرياد خمار مفلسان رس

خدا را گر مي دوشينه داري

نديدم خوش تر از شعر تو حافظ

به قرآني كه اندر سينه داري

حافظ

   

+ نوشته شده در جمعه 4 فروردین1385ساعت 14:39 توسط سهیل |

 

     چند نکته به اقایان  برای حمایت عاطفی از همسرانشان

اگر میخواهید که همسرتان همواره زنی با طراوت و سرزنده و مادری سنجیده و مهربان برای فرزندتان باشد تصور نکنید که مجبورید بهای سنگینی برای حصول به این نتیجه بپردازید.فقط کافیست دقایقی را دقیقا" به حرفهای او گوش دهید.

 

1-   وقتی احساس میکنید  همسرتان ناراحت است منتظر حرف زدن او نمانید.اگر شما آغاز گر صحبت باشید 50 درصد ناراحتی اش را از بین برده اید.نگذارید سکوت طرفین فضای سنگینی بر خانه حاکم کند

 

2-   وقتی به او اجازه صحبت میدهید بدانید ناراحت شدن از اینکه او چرا ناراحت است کمکی به حل مسئله نمیکند.

3-   از قطع کردن صحبت او جلوگیری نکنید

 

4-   وقتی نمیدانید چه بگویید حرفی نزنید.اگر نمیتوانید حرف مثبتی بزنید و اگر به هر دلیلی نمیتوانید جانب احتیاط را نگه دارید بهتر است ساکت بمانید

 

5-   اگر همسرتان قصد صحبت نداشت با طرح سوال او را به صحبت وادار نمایید.

 

6-   احساسات او را اصلاح نکنکید . و در مقام داوری بر نیایید

 

7-    تا حد امکان ارامش خود را حفظ کنید .واکنش نشان ندهید. چرا که اگر برای لحظه ای کنترل خود را از دست بدهید قطعا" شما بازنده خواهید بود و البته پشیمان!

 

+ نوشته شده در جمعه 4 فروردین1385ساعت 1:46 توسط سهیل |

 

1-   زنان باید درک شوند.نیازها و عواطف و حضور او را درک کنید.شما باید شادی و ناراحتی و سر زندگی و کسالت و همه حالات او را درک کنید .

 

2-   زن با صحبت کردن آرام میشود.همین که شروع به تعریف کردن میکند انگار که مسایلش به بهترین صورت حل میشود.هرگز او را از تعریف کردن و صحبت کردن باز ندارید.

 

3-   گوش کنید. فراوان و فراوان به حرفهایش گوش کنید. وانمود نکنید که دارید به حرف هایش گوش میکنید بلکه واقعا به  حرفهای او دقت کنید.گوش کردن به صحبتهای زن بذر صمیمیت را در دل شکننده او میکارد.هنگامیکه صحبت میکند صمیمانه و با مهر و محبت نگاهش کنید و به حرفهایش دقت کنید.

 

4-   راه حل ندهید.سریع پیشنهاد و راه حل ندهید.زن نمیگوید که شما مشکل را حل کنید.او میگوید چون فقط میخواهد که گفته شود.و نه اینکه به سرعت مسئله حل شود.اگر میگوید سرم درد میکند نگویید برو دکتر.بگذارید به صحبتش ادامه دهد.

 

5-   زن به توجه شما نیاز دارد .به او توجه کنید.به نیازهایش . به لباسهایش. به صورتش. به آرایش جدیدش.به ....به فعالیتهای روزانه اش و به صبوری و اخلاق نیکویش. به تبسم و اخم او به همه چیز ...

 

6-   به مهمانی که میروید بین مردم غرق نشوید و هر از گاهی به دنبال او نیز بگردید . هم توجه کنید و هم به او فضا بدهید.او کفشی جدید خریده و از شما نظر میخواهد شما به او میگویید کفش خوبی است . او میداند که کفش خوبی خریده او میخواهد بشنود که " فوق العاده است"

 

7-   زن مرد را مقتدر دوست دارد .مرد نباید ابراز ضعف نماید حتی اگر ضعیف باشد.دست کم نشان دهید که مقتدر هستید.با شخصیت و محترم باشید.ورزش کنید و خرابی های خانه را به سرعت اصلاح کنید.مسوولیت پذیر باشید.

 

8-   زن دوست دارد که به او احترام بگذارید.به او احترام بگذارید.تنها خدا میداند که احترام گذاشتن به او چقدر برایش لذتبخش است. مرد و زن در جلوی در ایستاده است . زن واقعا" لذت میبرد اگر شما به او بگویید اول شما بفرمایید. آری به همین سادگی . هرگز زن را در برابر دیگران سرزنش نکنید حتی اگر اشتباه مسلمی مرتکب شده باشد.

 

9-   زن به اعتبار نیاز دارد.زن را یکی از معتبرترین  فرد خانواده معرفی کنید.البته بدون لطمه زدن به شخصیت خودتان.

 

10- به همسرتان قوت قلب بدهید.به او اطمینان دهید که دوستش دارید.به زبان بیاورید و بگویید دوستت دارم . عزیزم دوستت دارم. اری همین جمله را به زبان بیاورید . نگویید این کلمه لوس است.به او بگویید خانه بدون او روح ندارد. این جملات به زن قوت قلب میدهد که او  در کانون عشق و محبت همسرش واقع شده است.

 

+ نوشته شده در جمعه 4 فروردین1385ساعت 1:45 توسط سهیل |

 

ای زندگی ! من خسته ام ، تا کی سکوت؟ تا کی اسیر؟

                 ای مرد تن ! این دست من ، دستم بگیر ، دستم بگیر 

                                  در سینه ام ، این آرزو محض خدا دیگر بگو

ای لحظه ها من از شما سر خورده ام ، ترکم کنید

           ای روز و شب من آدمی دل مرده ام ، ترکم کنید

                      من تا گلو در حسرتم ، افسرده ام ، ترکم کنید

                                         از وحشت فردای خود  آزرده ام ، ترکم کنید

ای اشک گرم آروم بریز بر گونه ی بیمار من

         لذت ببر ای غم تو هم از این همه آزار من

                   در لحظه ی بیداد غم ، کی میشود غمخوار من ؟

ای  لحظه ی پایان من این امشبو فردا نکن

       درد بزرگ بودنم را ای زمان حاشا نکن

                                             ای لحظه ها من از شما سر خورده ام ، ترکم کنید

                                             ای روز و شب من آدمی دل مرده ام ، ترکم کنید

  

      اگرزندگی مرگ است و مرگ هم زندگی

                                پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگی  

  من به مردن راضیم ,لیکن نمی آید اجل

                         بخت بد من را ببین کز مرگ هم ,نیز باید منت کشید  

+ نوشته شده در جمعه 4 فروردین1385ساعت 1:38 توسط سهیل |

اشک من ! خودتو نگه دار ،
نیا پایین منو رسوا می کنی
آخه غم تو میون جمعی ،
چرا تنها منو پیدا می کنی

می شکنی منو با نگاهت ، پیش مردم ،
آخه ای چشم سیاه
خون قلب منو هر شب ، جای باده ،
توی مینا می کنی
خون قلب منو هر شب ، جای باده ،
توی مینا می کنی

*****

می ریزه رو بالش من ،
هر شب این اشکای لرزون
بی تو من غمگین و تنها ،
من پریشون ، دل پریشون

مستی ام رو تا سحر ،
پیمونه ام می بینه و بس
غنچه های اشکمو ،
دست غمت می چینه و بس

**********

اشک من ! خودتو نگه دار ،
نیا پایین منو رسوا می کنی
آخه غم تو میون جمعی ،
چرا تنها منو پیدا می کنی

 

روزی که از مادر متولد شدم. صدایی در گوشم طنین اٿکند.
پرسیدم کیستی؟
گفت: غم
وقتی که کودکی بیش نبودم، فکر می کردم غم عروسکی است که من با آن بازی می کنم.
حال می دانم که من عروسکی هستم
بازیچه دست غم.   
                                                                                                   

          
+ نوشته شده در جمعه 4 فروردین1385ساعت 1:36 توسط سهیل |

هیدرولوژی - نوروز

امیدواریم سال ۸۵ برای ملت ایران چه در عرصه های داخلی و چه خارجی سال سربلندی و پیروزی و موفقیت باشد، ان شاالله ...

+ نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 11:28 توسط سهیل |

از نگاهت مي شود فهميد که هنگام جدايي سخت نزديک است
مرا نه تاب ماندن هست
نه پايي براي رفتن از اينجا
تو را هرگز نمي دانم چگونه با چه رويي
بي من تنها جدا تنها به سوي خانه خواهي رفت
اين صداي پاي ترديد است
مي گويد به من : بايد که تنها رفت
مي روم اما تو را در ياد خواهم داشت...
در سياهي چشمهاي تو چيزي هست که در آبي آسمانها نيست
+ نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 11:23 توسط سهیل |

يك لحظه طول ميكشه تا از يكي خوشت بياد و شايد يك

دقيقه طول بكشه تا با يكي سر حرف رو وا كني، يك

ساعت طول ميكشه تا يكي رو دوست د اشته باشي،يك

روز طول ميكشه تا دلت براي يكي تنگ بشه، يك هفته

طول ميكشه تا به يكي عادت كني، و حتي كمتر از يك

ماه طول ميكشه تا عاشق كسي بشي، اما يك عمر

طول ميكشه تا فراموشش كني

اگر ماه شب را فراموش کند

اگر خورشيد روز را فراموش کند

اگر ماهي آب را فراموش کند

اگر مادري فرزندش را فراموش کند

من هرگز تورا فراموش نمي کنم

هرکه گفت از بهر تو مردن دروغ است

من راست گفتم که براي تو زنده ام

+ نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 11:21 توسط سهیل |

    I love to rise in a summer morn
    When the birds sing on every tree;
    The distant huntsman winds his horn,
    And the sky-lark sings with me.
    O! what sweet company.

    But to go to school in a summer morn,
    O! it drives all joy away;
    Under a cruel eye outworn,
    The little ones spend the day
    In sighing and dismay.

    Ah! then at times I drooping sit,
    And spend many an anxious hour,
    Nor in my book can I take delight,
    Nor sit in learning's bower,
    Worn thro' with the dreary shower.

    How can the bird that is born for joy
    Sit in a cage and sing?
    How can a child, when fears annoy,
    But droop his tender wing,
    And forget his youthful spring?

    O! father & mother, if buds are nip'd
    And blossoms blown away,
    And if the tender plants are strip'd
    Of their joy in the springing day,
    By sorrow and care's dismay,

    How shall the summer arise in joy,
    Or the summer fruits appear?
    Or how shall we gather what griefs destroy,
    Or bless the mellowing year,
    When the blasts of winter appear?

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 11:20 توسط سهیل |

 

BIOGRAPHY
William Blake (1757-1827). Born in London to an obscure family, Blake was educated at home until he was ten, then enrolled in a drawing school, advancing ultimately to a formal apprenticeship as an engraver. At an early age, Blake exhibited talent as both an artist and a poet, and throughout his life read widely among modern philosophers and poets.

Throughout his life, he experienced mystical visions that provided him with the inspiration for many of his poems. Blake devised a process he called illuminated printing, which involved the preparation of drawings and decorative frames to complement his poems. He published Songs of Innocence (1789) and Songs of Experience (1794) in this fashion. These books, as well as the many subsequent works he wrote and illustrated, earned him a reputation as one of the most important artists of his day.

+ نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 11:18 توسط سهیل |

 

  از کسي که دوستش داري ساده دست نکش شايد ديگر هيچ کسي رو مثل اون دوست نداشته باشي

 

 و از کسي که دوستت دارد بي تفاوت عبور نکن

 

 شايد ديگر هيچ وقت  هيچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشد

+ نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 11:13 توسط سهیل |

 

 

در بــاد صـدا ی ربنـا مـی ريـــزد

دردشت بلا چه بی صدا می ريزد

آميزه ای ازخون و شفق در صحرا

اين حادثــه در نگــاه ما می ريـزد

دستان ابوالفضل وسرشک زينب

بــر روی زميــن نينــوا می ريــزد

يک مرد نبودش به کمک برخيـزد

درگوش زمان که ناصرا می ريزد

اين تلخ ترين خاطره ی باران است

تا ظهر که خون شهدا می ريـزد

+ نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 11:12 توسط سهیل |

+ نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 11:11 توسط سهیل |

بهش بگو آدم می تونه کسی را که باهاش خندیده فراموش کنه

 

ولی کسی را که سر روی شانه هایش گذاشته و گریه کرده را هیچ وقت فراموش نمی کنه.

    

+ نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 11:9 توسط سهیل |