تبليغاتX
از عشق تا نفرت

سال نو مبارک

عزيزم با توام که داری اينو ميخونی اميدوارم سال جديدت رو با ۷ سين از ۱) سلامتی ۲)سربلندی ۳) سرور ۴) سرسبزی ۵) صميميت ۶) سرخوشی ۷) سعادت شروع كنی .

سال نو همتون پيشاپيش مبارك

با آرزوی ۱۲ ماه شادی و ۵۲ هفته خنده و ۳۵۶ روز سلامتی و۸۷۶۰ ساعت عشق و ۵۲۵۶۰۰ دقيقه موفقيت و ۳۱۵۳۰۰۰ ثانيه دوستی

هميشه ايرونی باشيد و سربلند با انرژی هسته اي

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 23:14 توسط سهیل |

(( روئیا))

 

از من خواست که براش نامه بنویسم ولی هرچی فکر کردم

ندونستم باید از چی بنویسم ، اول خواستم از دردام براش

بنویسم ولی هر چی خواستم نتونستم بنویسم ترسیدم

از

چشماش اشک بیاد ونتونه نامه منو تا آخر بخونه، بعد

خواستم از زندگیم بگم دیدم اونم برای تعریف چیزی نداره ،

خواستم از گذشتم بگم، دیدم که خیلی تلخه ،از شادیهام

خواستم

بگم شاید با خوندن این نامهشاد بشه ، ولی حیف هیچ وقت

.توی زندگیم شادی ندیدم

به آخرین چیزی که یک نامه عاشقانه باید داشته باشه رسیدم

یعنی عشق،

ولی میترسیدم از اون بگم ، چون که هنوز زخم عشق قبلی 

رو دلم

بود ترسیدم ترسیدم که بگم عاشقشم و اون منو ترک کنه.

دیگه هیچی نداشتم که بنویسم نتیجه گرفتم که نامه ام رو سفید

بفرستم ،همین کارو کردم گفتم شاید بدون اینکه من چیزی

بگم خودش منو درک کنه.

جواب نامه ام رو نوشته بود.

روی همون کاغذ بی خط و سفید خودم،

 

دوستت دارم

 

ولی من دیگه از چیزی نترسیدم و تا همیشه با اون موندم

چون

فهمیدم اونهم مثل منه وتموم خوشی ها ،غم هاوتموم زنگی

اون

منم مثل خودم که با اون به از اون به بعد به خودم اجازه دادم

که بگم عاشقتم همه جا رسیدم زندگی با اون خیلی خوب بود.

یک زندگی که هرگز و هرگز کسی نداشته ولی ای کاش

هیچوقت

خورشید طلوع نمی کرد چون روئیایم خیلی زیبا بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 23:11 توسط سهیل |

  

فكر نكني باحالي
از سرتم زياديم
به جمله هام فكر نكن
خيلي بهت حال دادم
تو آسمون قلبم
بهت ميگم ستاره
به صدتا اينو گفتم
تو ام يكيش بيچاره
از اين لجم ميگيره
فكر ميكني باحالی
زهي خيال باطل
!! آخر ضد حالی
 
http://bestofall.persianblog.com
+ نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 3:15 توسط سهیل |


  

تنها يک روز در سراسر حیات کافیست .

 

نگاه از گذشته برگیر. به آن غبطه مخور

 

چرا که از دست رفته است.

 

در غم آینده نیز نباش

 

چرا که هنوز فرا نرسیده است .

 

زندگی را

 

در همین لحظه بگذران

 

وآنرا چنان زیبا بیافرین

که ارزش به یاد ماندن را داشته باشد.

 

از(س) محمدی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت 1:14 توسط سهیل |

پس از لحظه های دراز

 

 

بر درخت خاکستری پنجره ام برگی روئید .

 

 

ونسیم سبزی تارو پود خفته مرا لرزاند

 

 

وهنوز من

 

 

ریشه های تنهای تنم را در شن های روئیافرو نبرده بودم

 

 

که براه افتادم

 

 

پس از لحظه های دراز

 

 

سایه دستی روی وجودم افتاد

 

 

ولرزش انگشتانش بیدارم کرد

 

وهنوز من

 

 

پرتو تنهایی خودم را

 

 

در ورطه تاریک دروغ نیفکنده بودم

 

 

که براه افتادم.

 

 

پس از لحظه های دراز

 

 

پرتو گرمی در مرداب یخ زده ساعت افتادو لنگری آمد و

 

 

و هنوز من

 

 

رفتنش را درونم ریخت

 

 

در مرداب فراموشی نلغزیده بودم

 

 

که براه افتادم.

 

 

پس از لحظه های دراز

 

 

یک لحظه گذشت

 

 

برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد

 

 

دستی سایه اش را از روی وجودم برچید

 

 

و لنگری در مرداب ساعت یخ زده درزد

 

 

هنوز چشمانم را نگشوده بودم

 

 

که در خوابی دیگر لغزیدم.

 

 

**********************************************************
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت 0:40 توسط سهیل |

 يکي داشت و يکي نداشت! اوني که داشت تو بودي اوني که تورو نداشت من بودم يکي خواست و يکي نخواست ! اوني که خواست تو بودي اوني که بي تو بودن را نخواست من بودم يکي بود پس کي نبود!يکي بودو يکي نبود! اوني که بود تو بودي اوني که نبود من بودم! يکي آوردو يکي نياورد! اوني که آورد تو بودي اوني که جز تو به هيچ کس ايمان نياورد من بودم يکي برد يکي نبرد! اوني که برد تو بودي اونيکه دل به تو باخت من بودم
+ نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 15:15 توسط سهیل |

 

                  

                  عشق اينجا عشق آنجا همه جا
                                           
عشق در دل .عشق در خون واسه ما
                 عشق فرياد بلند دل و دلدادگيست
                                         عشق آن سوي كمال بندگيست
                 عشق را هرگز به بادها مسپار
                                         عشق را ده به دل و در قلب سپار
                                عشق بر دل مينشيند آنچنان
                  كز زمين و آسمان غافل شوي
                                         عقل را گيرد ز تو جاهل شوي
                  هركه عاشق شد دگر عقلش پريد
                                         جاي عقل نوري به قلب او دميد
                   روشن از نورش تمام جان او
                                         حرفهاي تازه بر زبان او
                   عاشقي وحرفهاي تازه تازه
                                          كسي كه عاشقه قلبشو مي بازه

+ نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 14:34 توسط سهیل |

من برای تو مينويسم...


 

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...


 

برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...


 

برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...


 

برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...


 

برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...


 

برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...


 

برای تويی كه وجودم بی ارزشم را محو وجود نازنين خود كردی...


 

برای تويی كه هر لحضه دوری ات برايم مثل يك قرن است....


 

برای تويی كه ســـكـــوتــــت سخت ترين شكنجه من است....


 

برای تويی كه قــــــــــــلــــــــــــــبـــــــــت پـــــــــــــاك است...


 

برای تويی كه در عشق، قـــــــــــلــــــبــــــــت چه بی باك است...


 

برای تويی كه عـــــــــــشـــــــــــــقــــــــــــــــت معنای بودنم بود...


 

برای تويی كه غـــــــــــــــمـــــــــــــــهـــــــایــت معنای سوختنم بود...

+ نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 14:30 توسط سهیل |

             

هر كي هستم

هر چي هستم

پاي عهدمون نشستم

عهدي كه تو رخت گرم

يه شب رويايي بستم

 

اگه ناز و اگه سردم

بي تو من يه تيره بختم

با تو اي هميشه با من

صاحب تاجم و تختم

 

به تو ساده دل ندادم

كه بري ساده ز يادم

من هلاك بودن تو

بي تو شمعي رو به بادم

 

اسمه تو نبض صدامه

وسعت بي انتهامه

تو عزيزي و وجودت

تنها حل غصه هامه

 

رك و راست و بي غل و غش

من عاشقت ، سياهم

عشق پاك و مهربونت

شد به قلبم تير ارش

 

تو را دارم اي عزيزم

گريه ها را دور مي ريزم

تو اگه بخواي،واسه دل تو

با دل شب مي ستيزم

 

تو منو تنها نذاشتي

منو ، تو صحرا نذاشتي

من چه خاكي به سرم بود

اگه تو دوستم نداشتي

 

ديگه بين صد تا ساحل

تو را مي خوام واسه منزل

پيشكشت دل غريبم

اگه باشه تو را قابل

 

خجلم از خوبي هات

و از تموم مهربونيت

قربون اسم بزرگت

قربون شيرين زبونيت

 

ديگه دل به كس نمي دم

ديگه از تو دور نمي شم

پاي همه چيزش نشستم

پاش بياد سرم را مي دم

 

تو منو تنها نذاشتي

منو ، تو صحرا نذاشتي

من چه خاكي به سرم بود

اگه تو دوستم نداشتي

 

 

رضا صادقي

+ نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 14:28 توسط سهیل |

  

چشمام رو هم مي ذارم ا

تو را به يادم مي يارم ا

دوباره دست تكون مي دم من

تو را به همه نشون مي دم من

كم مي يارم اخه تو را

تو را به يادم مي يارم ا

دنيا ديگه مثه تو نداره

نداره، نه نمي تونه بياره

دل ا همه بي قراره عشقند

اما عشق كه واسه تو بي قراره

هيشكي مثه تو نمي تونه

نمي تونه قلبما بخونه

بگو بگو كدوم خيابونه

كه منو به تو مي تونه

برسونه

+ نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 14:27 توسط سهیل |

                   

bebin ghalbam shekast ama natarsid

parande bazi tarsidan nadare

yeki khastesh dela chizi nagoftam

del khaly ke dozdidan nadare 

to in divone ra baz emtehan kon

valy ashegh  ke sanjidan nadare

migi shayad khabam ra bebiny

cheshaye khis ke khab didan nadare 

migam cheshme to bashe ghebleye man

migi chashm ke parastidan nadare

havaye cheshmam emshab abre abre

valy kan nay baridan nadare

azat khastam beporsam ama didam

javab na ke porsidan nadare

che labkhandy zady be geryeye man

azizam gerye khandidan nadare

+ نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 14:26 توسط سهیل |


شبي كه من و نازي با هم مرديم

نازي : پنجره راببند و بيا تابا هم بميريم عزيزم
من : نازي بيا
نازي :‌ مي خواي بگي تو عمق شب يه سگ سياه هست
كه فكر مي كنه و راز رنگ گل ها رو مي دونه ؟
من: نه مي خوام برات قسم بخورم كه او پرندگان سفيد سروده ي يه آدمند
نگاه كن
نازي : يه سايه نشسته تو ساحل
 من : منتظر ابلاغه تا آدما را به يه سرود دستجمعي دعوت كنه
نازي : غول انتزاع است. آره ؟
من : نه ديگه ! پيامبر سنگي آوازه ! نيگاش كن
نازي : زنش مي گفت ذله شديم از دست درختا
 راه مي رن و شاخ و برگشونو مي خوان
من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره
 نازي : خوب بخره مگه تابوت قيمتش چنده ؟
من : بوشو چيكار كنه پيرمرد ؟
 بايد كه بوي تازه چوب بده يا نه ؟
نازي : ديوونه ست؟.
من : شده ‚ مي گن تو جشن تولدش ديوونه شده
نازي : نازي !! چه حوصله اي دارند مردم
 من : كپرش سوخت و مهماناش پاپتي پا به فرار گذاشتند
نازي : خوشا به حالش كه ستاره ها را داره
 من : رفته دادگاه و شكايت كرده كه همه ستاره را دزديدند
نازي : اينو تو يكي از مجلات خوندي
 عاشقه؟
من : عاشق يه پيرزنه كه عقيده داره دو دوتا پنش تا مي شه
نازي : واه
من سه تاشو شنيدم ! فاميلشه ؟
من : نه
يه سنگه كه لم داده و ظاهرا گريه مي كنه
نازي : ايشاالله پا به پاي هم پير بشين خوردو خوراك چيكار مي كنن
 من : سرما مي خورن
 مادرش كتابا را مي ريزه تو يه پاتيل بزرگ و شام راه مي اندازه
 نازي : مادرش سايه يه درخته ؟
 من : نه يه آدمه كه هميشه مي گه : تو هم برو ... تو هم برو
من : شنيدي ؟
 نازي : آره صداي باده !‌داره ما را ادادمه مي ده پنجره رو ببند
 و از سگ هايي برام بگو كه سياهند
 و در عمق شب ها فكر ميكنند و راز رنگ گل ها را مي دانند
من : آه نرگس طلاييم بغلم كن كه آسمون ديوونه است
آه نرگس طلاييم بغلم كن كه زمين هم ...
و اين چنين شد كه
پنجره را بستيم و در آن شب تابستاني من و نازي با هم مرديم
 و باد حتي آه نرگس طلايي ما را
 با خود به هيچ كجا نبرد

+ نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 2:58 توسط سهیل |

آغاز هميشه سخت است اما خوب به پايان بردن سخت تر

اما بايد شروع کرد

بايد از جايی شروع کرد

+ نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 2:56 توسط سهیل |

مدت هابود که مي خواستم رازي را که در سينه دارم به تو بگويم.
 اما نتوانستم. دوست داشتم هنگامي که از کنارم مي گذري اين
راز را در چشمان عاشقم بخواني.ولي تو با بي اعتنايي مي گذشتي
 تا اينکه امروز قلم را برداشتم تا از بي مهريت بنويسم. ولي وقتي قلم
را از روي کاغذ برداشتم ديدم نوشته ام: "با تمام وجود دوستت دارم"
+ نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 2:55 توسط سهیل |

در پی گمشده خود به كجا بشتابم،

مرغ آبی اينجاست

در خود آن گمشده را در يابم...

+ نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 0:51 توسط سهیل |

To the one that I never got the chance to tell how much I loved him, or maybe he did not believe what I said...

 

 

 

Tell Him...

 

 

  

I’m scared

 

So afraid to show I care

 

Will he think me weak

 

If I tremble when I speak

 

Oooh - what if

 

There’s another one he’s thinking of    

 

Maybe he’s in love

 

I’d feel like a fool

 

Life can be so cruel

 

I don’t know what to do

 

 

I’ve been there

 

With my heart out in my hand

 

But what you must understand

 

You can’t let the chance

 

To love him pass you by

 

  Should I

 

 .Tell him

 

Tell him that the sun and moon

 

Rise in his eyes

 

Reach out to him

 

And whisper

 

Tender words so soft and sweet

 

Hold him close to feel his heart beat

 

Love will be the gift you give yourself

   

Touch him

 

With the gentleness you feel inside

 

Your love can’t be denied

 

The truth will set you free

 

You’ll have what’s meant to be

 

All in time you’ll see

 

I love him

 

Of that much I can be sure

 

I don’t think I could endure

 

If I let him walk away

 

When I have so much to say

 

I’ll

 

  Love is light that surely glows

 

In the hearts of those who know

 

It’s a steady flame that grows

 

Feed the fire with all the passion you can show

 

Tonight love will assume it’s place

 

This memory time cannot erase

 

Your faith will lead love where it has to go

 

 

 

Never let him go…

+ نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 0:50 توسط سهیل |

 
 پرنده ای خیالی که از تبار عشق می آید و آسوده می خرامد.ردپایش را روی ابرهای سپید می توانم ببینم و بوی سوسنهایش را می توانم حس کنم. مرغی عاشق که می رود و برای رفتنش دلیل نمی آورد و یا نه رنگین کمانی که با رنگهایش دل آدمهای عاشق را رنگ می کند: نیلی ، بنفش ، آبی ، سبز و یا حتی قرمز یاقوتی . الفت گرفته با خلق و خوی کودکانه که با نگاه ساده اش امید زیستن را به گدایی که در کوچه پرسه می زند باز می گرداند . راوی که اسطوره در گوش باد زمزمه می کند ، آهنگسازی که موسیقی افق می  سازد و تنها نقاش تصویرهای خیالی . هنگامی که روی یک نیمکت خالی سر راه می نشینی تا خستگی زندگی در کنی و کوله بار غمهایت را سر راه بگذاری و بروی به سراغت می آید -میهمانی ناخوانده - دست نوازش بر گیسوانت می کشد و کوله بارت را در عوض خوابهای شیرین شبانه میخرد . آن موقع است که پلکهایت احساس سبکی می کند حس خوبی  وجودت را فرا می گیرد  روحت سبک می شود و صدای نفسهایت را می شنوی و آن دورها چشمه ای می بینی که با گلهای سفید و خوشبوی یاس مزین شده و فرشتگانی که برای قدیسه پاکی شراب گوارای حقیقت را در جام زندگی می ریزد. هنگامی که جانت از گوارای شیرین رویا پر شد چشمهایت را باز می کنی و بدون توجه به او می روی تا کوله باری دیگر بیاوری...
 
+ نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 0:49 توسط سهیل |

درون معبد هستی

بشر در گوشه محراب خواهش های جان افروز

نشسته در پس سجاده صد رنگ حسرت های هستی سوز

به دستش خوشه پربار تسبيح تمناهای رنگارنگ

نگاهی ميکند سوی خدا

از آرزو لبريز...

به زاری از ته دل يک <دلم می خواست...> می گويد

شب و روزش دريغ رفته و ايکاش آينده است

...

دلم می خواست بند از پای جانم باز می کردند

که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم

از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتم

در آن درگاه درد خويش را فرياد می کردم

که کاخ صد ستون کبريا لرزد...

+ نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 0:48 توسط سهیل |

چقدر زود دير ميشه...

تصور گذران اين عمر و زندگی بی تو برای من محاله، تويی که برای اومدنت سالهاست که چشم انتظارم ...دل قوی داشتم که ميايي،روزی از اين تلخ و شيرين روزها...نمی دونم چرا  هميشه دير رسيدم به آنچه بايد ... دست تقدير با قلم تدبير چه برای من رقم خواهد زد، نمی دونم !شايد باورت نشه چه شبهايی برای اومدنت خدا خدا کردم ... شايدم تو اومدی و من توروپيدا نکردم !

ترسم ای جان، آن زمان آيی سراغم

که غروبم ، يک غروب بی امان...

گاه فکر می کنم که خلوتِ بی تو، انقدر بزرگه که جايی برای حضورِ با تو برام نگذاشته...اما بعد ميبينم که تو انقدر بزرگی که حضورت از هر خلوت تنهايی بزرگتره...

هرجا هستی ای فرشته کوچک تنهايی من، بدون که بی صبرانه در انتظار لحظه شکفتن و آغازتم...

لحظه ديدار نزديک است

باز من ديوانه ام ،مستم

باز می لرزد دلم، دستم

باز گويی در جهان ديگری هستم

...لحظه ديدار نزديک است

 

راستی!

شعر مرا می خواني؟!...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 0:47 توسط سهیل |

  به باز آمدنت چنان دلخوشم

    

     که طفلی به صبح عید

     

     پرستویی به ظهر بهار

     

     و من به دیدن تو

 

     چنان درآینه ات مشغولم

   

     که جهان از کنارم می گذرد

   

     بی آنکه سر برگردانم

 

     در فصل های خونین هم

   

     می توان عاشق بود...

+ نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 0:46 توسط سهیل |

گو يند جهان را به عشق کسی آفريده اند

چون من، که آفريده ام از عشق جهانی برای تو...

آدما وقتی عاشقن، رنگ و حس نوشته هاشون بر دل مينشينه و انسان رو به فکر فرو ميبره..نوشته بی عشق درست تمثيل انسانه انسانی بی روح...

روح، که همون عشق خالق هستيه، وقتی در جسم خاکی و بی ارزش ما دميده شد، به ما موهبت هستی و زندگی رو عطا کرد...بالاترين هديه ای که يک عاشق می تونه به معشوقش پيشکش کنه...و اونو از سرا به ثريا ببره...اينه معجزه عشق که بر هرچيز بی روحی بخوره بهش هستي، اميد و ارزش ميده...

بار الها! لحظه ای عشق، اين موهبت زيبا و بی مثالت را از ما دريغ مدار، که بی آن دنيا به پر کاهی نمی ارزد...

+ نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 0:44 توسط سهیل |

خسته شدم از این دنیا .از این دنیای پر از نیرنگ.

دنیایی که هر جاش یه زیبایی هست می بینی پشت اون هزار زشتی پنهون شده تا با زیبایی زشتشون همه جارو زشت کنند.

خسته شدم از این همه دوستت دارم .

خسته شدم از این همه برات بمیرم حرفهایی که فقط یه حرفه.

خسته شدم از این دنیا

شاید یکی از همین روزا بشنوید جوانی از قصه دنیا خودکشی کرد تا بگه این دنیا ارزش زندگی کردنو نداره.

شاید تالع من از ابتدا ازل نحس بوده.
+ نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 0:22 توسط سهیل |

راستش من بعد از اینکه خدمتم تموم شد دیگه زیاد نت نمی اومدم ولی دله دیگه آدمو مجبور میکنه  کاری رو که دوست نداری انجام بدی امیدوارم از دیدن وبلاگم خسته نشید اگرم شدید یه سر به لینکهای من بزنید .
+ نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 1:14 توسط سهیل |

ای نور چشم من سخنی هست گوش کن

تا ساغرت پر است بنوشانو نوش کن

 

 

ذره خاکم ودر کوی تو جای خوشست

ترسم ای دوست که بادی ببرد ناکام

 

 

ماجرای دل خون گشته نگویم باکس

زانکه جز تیغ غمت نیست کس دمساز

 

 

سینه مالامال دردست ای دریغامرهمی

دل زتنهایی بجان آمد خدا را همدمی 

این یکی از شعرهای توی نامه عزیز ترینم بود که امیدوارم همیشه خوش و خرم باشه .

+ نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 1:4 توسط سهیل |