تبليغاتX
از عشق تا نفرت
+ نوشته شده در جمعه 8 خرداد1388ساعت 0:29 توسط سهیل |

+ نوشته شده در جمعه 8 خرداد1388ساعت 0:21 توسط سهیل |

میدان صادقیه

فلکه صادقیه

چهارشنبه

+ نوشته شده در جمعه 8 خرداد1388ساعت 0:12 توسط سهیل |

 
لقمان به پسرش گفت:

دوچیزرازودفراموش کن:

                              ۱)نامردی های که دوستان به تو رواداشته اند

                               ۲)کارهای نیک وخوب تو نسبت به دوستان ات رواداشته ای

دوچیزرادیرفراموش کن:

                              ۱)نامردی های که تو نسبت به دوستان ات رواداشته ای

                              ۲)کارهای نیک وخوبی دوستان که به تو رواداشته اند   

+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 20:44 توسط سهیل |

         

  یعنی گذشتن ازناگذشتن ها

           برای خالق خیلی زیباست

            حرف های عاشقانه ی عاشق نسبت به معشوق

            برای ماهی گیرهایعنی امرار معاش

+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 20:42 توسط سهیل |

 
حضرت یوسف می گویند:

عشق پاک است وعاشق ناپاکی رادرمامن امن عشق خویش راه نمی دهد

زلیخامی گویند:

کاردل است ودر دل ناپاکی نیز وجود دارد

حضرت یوسف  میگویند:

ای مردم لطفا عشف راباشهوت وهوس رانی جابه جا نکنید٬عشق مقدس است ولی هوس ....

+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 20:41 توسط سهیل |

 
وقتی دلم می گیره می رم پشت ابرها وزار زار گزیه می کنم

پس بدان هروقت بارون آمدبدان دلم برات شده توهم به یادمن باش رفیق قدیمی

+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 20:40 توسط سهیل |

 
 

آدما خیلی زشت شدن

ترش مثه مزه زرشک شدن

آدما جنس اژدهان

گرسنه اما بی اشتهان

آدما کی رو ستایش می کنن

زنده رو میکشن مرده پرستش میکنن

آدما همدیگه رو رنگ می کنن

بعد رنگ باهمدیگه جنگ می کنن

آدما تو شادی تریپ لاو بر می دارن

وقته غم مثه سینی تاب بر  می دارن

آدما تا کی می خوان دلا رو طی بکشن

تا خروس خون حسرت می بکشن

آدما تا کی می خوان از دستِ خودشون

از ناز و اشوه هایِ دیگرون هی بکشن

آدما تا کی صداتون باریک باشه

صورتتون جای ریمل و ماتیک باشه

آدما تا کی باید حرفِ زور بزنیم

تو شادیا حرف کفن و گور بزنیم

آدما تا کی باید ساکت باشیم

واسه دوروبریا مثه یه ماکت باشیم

آدمم ببین دو تا دست و دو پا دارم

برنخوره بهت منم یه دنیا ادعا دارم

+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 20:40 توسط سهیل |

 

شب سردي است، و من افسرده.

راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

***

مي كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افروز مرا بر غم ها.

***

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني.

***

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ بر آرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!

***

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

***

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است.

*****

+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 20:37 توسط سهیل |

 از اين قــوم خاموش كـه خونســردند بيــزارم     در اين بيـــداد آتشــخيـز بي درد نـد بيـــزارم

 

 

از آنــــان كــه لاف از مـــــــردي زننـــد ولي       صــد بار ثابت كـــرده اند نامـــردند بيـــزارم

 

 

از آنـــان كـــه خـــون مــــــــــــــردم دنيـــــــا      بنــام آخــــرت در شيــشه كـرده اند بيــزارم

 

 

از آن دريـوزه مـرداني كه با كشكول دين دائم    ميان كــوچـه هـاي شهر ميگرد ند بيــــــزارم

 

 

از آن بي چشم روياني كه بـيزارند از خورشـيد    نظـر تنـگند چـون خفـاش شبگرد ند بيـزارم

 

 

خلاصه از خودم  از زنـد گي ازعشق و از فرياد    از اين قـوم خـامـوش كه خونسـرد ند بيـزارم

+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 20:13 توسط سهیل |

 

                          قوم خاموش

از اين قــوم خاموش كـه خونســردند بيــزارم     در اين بيـــداد آتشــخيـز بي درد نـد بيـــزارم

 

 

از آنــــان كــه لاف از مـــــــردي زننـــد ولي       صــد بار ثابت كـــرده اند نامـــردند بيـــزارم

 

 

از آنـــان كـــه خـــون مــــــــــــــردم دنيـــــــا      بنــام آخــــرت در شيــشه كـرده اند بيــزارم

 

 

از آن دريـوزه مـرداني كه با كشكول دين دائم    ميان كــوچـه هـاي شهر ميگرد ند بيــــــزارم

 

 

از آن بي چشم روياني كه بـيزارند از خورشـيد    نظـر تنـگند چـون خفـاش شبگرد ند بيـزارم

 

 

خلاصه از خودم  از زنـد گي ازعشق و از فرياد    از اين قـوم خـامـوش كه خونسـرد ند بيـزارم

+ نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 0:45 توسط سهیل |

از عشق چيزی بگوی

از آن لحظه كه چيزی آمد پديد .
از آن لحظه كه در قلبت چيزی روييد .

از شوق چيزی بگو
از آن لحظه كه پلكهايت را بسته نمی ديد .
از آن لحظه كه نگاهت چيزی می جوييد .
از مهر چيزی بگو
از آن لحظه كه لبخندی به لبهايت آمد پديد .
از آن لحظه كه برقی ميان چشم هايت می شد ديد .

از عشق چیزی بگوی
از آن لحظه كه ازدهام افكارت تو را در هم پيچيد .
از آن لحظه كه دلت تنها برای يك چيز می تپيد .

از ناگفته هایت چيزی بگو
از آن لحظه كه كلام از فرط شوق ميان لبانت گم گرديد .
از آن لحظه كه از چشمهايت ، گفته هايت را تراويد .
از عشق چیزی بگوی
از آن لحظه كه جنبش نبضت ميان تنهایی و ياد آمد پديد .
از آن لحظه كه اشك بر گونه هايت سريد

+ نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 0:3 توسط سهیل |

123
+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 23:58 توسط سهیل |


ادم ها در دو حالت همديگر را ترك مي كنند اول اينكه احساس كنند كسي

دوستشون نداره و دوم اينكه احساس كنند يكي خيلي دوستشون داره

+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 23:56 توسط سهیل |

+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 23:52 توسط سهیل |

+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 23:50 توسط سهیل |

+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 23:49 توسط سهیل |

+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 23:48 توسط سهیل |

 

هرجا سخن از جلوه ی آن ماه پری بود

کار من سودا زده دیوانه گری بود

پرواز به مرغان چمن خوش، که در این دام

فریاد من از حسرت بی بال و پری بود

گر این همه وارسته و آزاد نبودم

جون سرو، چرا بهره ی من بی ثمری بود

روزی که ز عشق تو شدم بی خبر از خویش

دیدم که خبر ها همه از بی خبری بود

بی تابش مهر رخت ای ماه دل افروز

یاقوت صفت قسمت ما خون جگری بود

دردا که پرستاری بیمار غم عشق

شب ها، همه بر عهده ی آه سحری بود  

+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 23:46 توسط سهیل |

+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 23:45 توسط سهیل |