

فلکه صادقیه
چهارشنبه
دوچیزرازودفراموش کن:
۱)نامردی های که دوستان به تو رواداشته اند
۲)کارهای نیک وخوب تو نسبت به دوستان ات رواداشته ای
دوچیزرادیرفراموش کن:
۱)نامردی های که تو نسبت به دوستان ات رواداشته ای
۲)کارهای نیک وخوبی دوستان که به تو رواداشته اند
یعنی گذشتن ازناگذشتن ها
برای خالق خیلی زیباست
حرف های عاشقانه ی عاشق نسبت به معشوق
برای ماهی گیرهایعنی امرار معاش
عشق پاک است وعاشق ناپاکی رادرمامن امن عشق خویش راه نمی دهد
زلیخامی گویند:
کاردل است ودر دل ناپاکی نیز وجود دارد
حضرت یوسف میگویند:
ای مردم لطفا عشف راباشهوت وهوس رانی جابه جا نکنید٬عشق مقدس است ولی هوس ....
پس بدان هروقت بارون آمدبدان دلم برات شده توهم به یادمن باش رفیق قدیمی
آدما خیلی زشت شدن
ترش مثه مزه زرشک شدن
آدما جنس اژدهان
گرسنه اما بی اشتهان
آدما کی رو ستایش می کنن
زنده رو میکشن مرده پرستش میکنن
آدما همدیگه رو رنگ می کنن
بعد رنگ باهمدیگه جنگ می کنن
آدما تو شادی تریپ لاو بر می دارن
وقته غم مثه سینی تاب بر می دارن
آدما تا کی می خوان دلا رو طی بکشن
تا خروس خون حسرت می بکشن
آدما تا کی می خوان از دستِ خودشون
از ناز و اشوه هایِ دیگرون هی بکشن
آدما تا کی صداتون باریک باشه
صورتتون جای ریمل و ماتیک باشه
آدما تا کی باید حرفِ زور بزنیم
تو شادیا حرف کفن و گور بزنیم
آدما تا کی باید ساکت باشیم
واسه دوروبریا مثه یه ماکت باشیم
آدمم ببین دو تا دست و دو پا دارم
برنخوره بهت منم یه دنیا ادعا دارم
شب سردي است، و من افسرده.
راه دوري است، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
***
مي كنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت،
غمي افروز مرا بر غم ها.
***
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.
***
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر، سحر نزديك است.
هر دم اين بانگ بر آرم از دل:
واي، اين شب چقدر تاريك است!
***
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
***
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمي غمناك است.
*****
از آنــــان كــه لاف از مـــــــردي زننـــد ولي صــد بار ثابت كـــرده اند نامـــردند بيـــزارم
از آنـــان كـــه خـــون مــــــــــــــردم دنيـــــــا بنــام آخــــرت در شيــشه كـرده اند بيــزارم
از آن دريـوزه مـرداني كه با كشكول دين دائم ميان كــوچـه هـاي شهر ميگرد ند بيــــــزارم
از آن بي چشم روياني كه بـيزارند از خورشـيد نظـر تنـگند چـون خفـاش شبگرد ند بيـزارم
خلاصه از خودم از زنـد گي ازعشق و از فرياد از اين قـوم خـامـوش كه خونسـرد ند بيـزارم
|
قوم خاموش از اين قــوم خاموش كـه خونســردند بيــزارم در اين بيـــداد آتشــخيـز بي درد نـد بيـــزارم از آنــــان كــه لاف از مـــــــردي زننـــد ولي صــد بار ثابت كـــرده اند نامـــردند بيـــزارم از آنـــان كـــه خـــون مــــــــــــــردم دنيـــــــا بنــام آخــــرت در شيــشه كـرده اند بيــزارم از آن دريـوزه مـرداني كه با كشكول دين دائم ميان كــوچـه هـاي شهر ميگرد ند بيــــــزارم از آن بي چشم روياني كه بـيزارند از خورشـيد نظـر تنـگند چـون خفـاش شبگرد ند بيـزارم خلاصه از خودم از زنـد گي ازعشق و از فرياد از اين قـوم خـامـوش كه خونسـرد ند بيـزارم |
|
از عشق چيزی بگوی از آن لحظه كه چيزی آمد پديد . |





هرجا سخن از جلوه ی آن ماه پری بود
کار من سودا زده دیوانه گری بود
پرواز به مرغان چمن خوش، که در این دام
فریاد من از حسرت بی بال و پری بود
گر این همه وارسته و آزاد نبودم
جون سرو، چرا بهره ی من بی ثمری بود
روزی که ز عشق تو شدم بی خبر از خویش
دیدم که خبر ها همه از بی خبری بود
بی تابش مهر رخت ای ماه دل افروز
یاقوت صفت قسمت ما خون جگری بود
دردا که پرستاری بیمار غم عشق
شب ها، همه بر عهده ی آه سحری بود
